www.ravei.ir

برای تبلیغات تماس بگیرید : 09194754798

شیخ پران


( هوالمعشوق)
نامش نزد خلق  شیخ شمس الدین ملك داد تبریزی بود
و او را ( شیخ پران ) یا  ( شیخ پرنده) میخواندند .
از این كه پیوسته از شهری به شهری میرفت و چون خضر گم شدگان بیابان حیرت را در دست میگرفت و نزدیك آبادی میرساند و خود ناپدید  می گشت .
او را با عوام كاری نبود
بلكه به حق انگشت بر مرشدان كامل مینهاد و. به ارشاد ایشان همت میگماشت ....

آنها كه بگفتند كه ما كامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان كرد
( حضرت عشق ) مولانا

مولانا


شفاعت ، تجلیل خداوند است از برگزیدگان خود


 مولانا می‌گوید :عفو همۀ بندگان به رحمت سابقۀ ازلی صورت بندد، و هم از سر لطف اوست که به برگزیدگان خود مقام شفاعت بخشیده است. و این به جهت تکریم مقام آنان است ، و الّا مگر ممکن است رحمت بنده که رحمتی حادث و عاریتی است از رحمت حق که رحمتی ازلی و ذاتی است قوی‌تر و واسع تر باشد؟! پس شفاعت بدین معنی است که خدا رحمت مقدّر خود را از طریق بندگان مُخلَص خود صورت می‌دهد تا آنان را گرامی و مجلّل دارد. این بدان ماند که مجرمی را نزد حاکمی مهربان و عادل ببرند و او طوری وانمود کند که گویی قصد کیفرش دارد ، و سپس بی آنکه مجرم متوجه شود به معاونش اشارت کند که به پادرمیانی و خواهشگری درآی. و آنگاه معاون او بدو گوید : بزرگا ! سرورا ! خواهش می‌کنم این مجرم را عفو فرمای ! و آن حاکم نیز می‌گوید باشد به خاطر تو او را بخشیدم. حال آنکه از ابتدا نیز خود می خواسته است او را ببخشد. منتهی با این تدبیر ، معاون خود را در چشم دیگران ، عزیز و مکین داشته است.

شفاعت انبیا و اولیاء نیز فقط بدین معنی است ، و الّا لازم می‌آید که رحمت بندۀ مخلوق از رحمت خداوند، سبقت و وسعت گیرد و این با آیین توحید در نمی‌سازد.
مولانا این مطلب دقیق را در حکایت تمثیلی ایاز و سلطان محمود، نیک پرورده است.



عَفْو کُن ای عَفْو در صندوقِ تو
سابِقِ لُطْفی همه مَسْبوقِ تو


من کِه باشم که بگویم عَفْو کُن‌؟
ای تو سُلْطان و خُلاصه یْ اَمرِ کُن


من کِه باشم که بُوَم من با مَنَت‌؟
ای گرفته جُمله من‌ها دامَنَت


من کِی آرَم رَحْمْ خِلْم آلود را
رَهْ نِمایَم حِلْمِ عِلْم‌اَنْدود را‌؟


صد هزاران صَفْع را اَرْزانی اَم
گَر زَبونِ صَفْع‌ها گردانی اَم


من چه گویم پیشَت‌؟ اِعْلامَت کُنم‌؟
یا که وا یادَت دَهَم شَرطِ کَرَم‌؟


آنچه مَعْلومِ تو نَبْوَد چیست آن‌؟
وآنچه یادت نیست کو اَنْدَر جهان‌؟


ای تو پاک از جَهْل و عِلْمَتْ پاک از آن
که فراموشی کُند بر وِیْ نَهان


هیچ کَس را تو کسی اِنْگاشتی
هَمچو خورشیدش به نورْ اَفْراشتی


چون کَسَم کردی اگر لابِه کُنم
مُستَمع شو لابِه‌ام را از کَرَم


زان که از نَقْشَم چو بیرون بُرده‌یی
آن شَفاعَت هم تو خود را کرده‌یی


چون زِ رَختِ من تَهی گشت این وَطَن
تَرّ و خُشکِ خانه نَبْوَد آنِ من

#حضرت_مولانا

مولانا


مخسب ای یار مهمان دار امشب
که تو روحی و ما بیمار امشب

برون کن خواب را از چشم اسرار
که تا پیدا شود اسرار امشب

اگر تو مشترییی گرد مه گرد
بگرد  گنبد  دوار  امشب

#حضرت_مولانا

مولانا

ما زنده به نور کبریاییم
بیگانه و سخت آشناییم

مَه توبه کند، ز خویش بینی
گر ما رخ خود به مه نماییم

درسوزد پر و بال خورشید
چون ما پر و بال برگشاییم

این هیکل آدم است روپوش
ما قبله جمله سجده‌هاییم

با خلق بگو برای روپوش
کو شاه کریم و ما گداییم

ما را چه ز شاهی و گدایی
شادیم که شاه را سزاییم

#حضرت_مولانا

مولانا


تا در طلب مات همی کام بود
هر دم که برون ز ما زنی دام بود

آن دل که در او عشق دلارام بود
گر زندگی از جان طلبد خام بود

#حضرت_مولانا

مولانا


بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست

کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست

در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست


#مولانا



مولانا


صدر علما، میان طبقه است
صدر عرفا، کنج خانه است
صدر صوفیان، کنار صفه است
و در مذهب عاشقان، صدر در کنار یار است

#مولانا

مولانا


جز صورت عشق حق

                    هر چیز که من دیدم


نیمیش دروغ آمد

                        نیمیش دغل دارد....

حضرت مولانا

مولانا


"قفل" است یا "قُلف"؟


شمس تبریز برای همیشه از قونیه رفته است. اما مولانا بر این باور است که شمسِ عشق هرگز غروب نمی‌کند و دوباره روزی در جامه‌ای دیگر از مشرقِ اقبالش طلوع خواهد کرد. او می‌داند که معشوقِ زمینی بهانه است و اتفاق اصلی، ماجراهایی است که بین عاشق و عشق رخ می‌دهد. از همین روست که اخگری نو می‌جوید تا هیزم وجودش را دگر باره به آتشِ او شعله‌ور کند.

این بار قرعه به نام صلاح‌الدین زرکوبِ قونوی می‌افتد. پیرمردی عامی و بی‌سواد، اما روشن‌ضمیر و پاک‌نهاد. او حتی کلمات را هم به درستی ادا نمی‌کند. به "قفل" می‌گوید "قُلف" و به "مبتلا" می‌گوید "مفتلا"...

مولانا بعد از شمس، شیفته‌ی این مردِ عامی شده و او را جایگزینِ شمس کرده است. در این برهه غزلهایش نیز رنگِ صلاح‌الدین دارد:

ای شه صلاح‌الدینِ من، ره‌دانِ من ره‌بینِ من
ای فارغ از تمکین من، ای برتر از امکان من

صلاحِ دیده‌ی ره‌بین، صلاح‌الدین صلاح‌الدین
برای او ز خود شاید که بگریزیم مستانه...

افلاکی در مناقب‌العارفین می‌نویسد: روزی مولانا گفت که آدمی مفتلا به زندانِ نفس است و بایست قُلفِ این زندان بشکند. بوالفضولی فریاد زد: ای شیخ! مبتلا و قفل درست است. و مولانا دوباره تکرار کرد: مفتلا و قُلف!

عبرتِ نازکی در این قصه پنهان است:

هر که او همرنگِ یارِ خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

هزاران هزار انسان قرارداد بسته‌اند که بگویند "قفل"، که بگویند "مبتلا"... اما برای عاشق فقط رایِ معشوق ملاک است. "درست" همان است که او می‌گوید نه لفظ‌های مشترک و قراردادهای زبانیِ همگان... اصلا باید تاریخ فلسفه را با قولِ محبوب سنجید نه برعکس!... او نباید خودش را با دیگران هماهنگ‌ کند؛ جهان است که باید گردِ او بگردد.

در نگاهِ عاشق، این منطق‌ها و الفاظِ رایج هستند که باید خودشان را با معشوق سازگار کنند که "درست" همانی‌ست که او می‌گوید. حافظ هم این نکته را به محبوب خویش یادآور می‌شود:

گفتگو آیینِ درویشی نبود
ورنه با تو گفتگوها داشتیم

یعنی من شیدای تو ام و مبنای من تویی؛ که اگر تکیه بر فخر رازی‌ها و ارسطوها می‌کردم، با تو چه گفتگوها، چه ماجراها و چه جدل‌ها که نداشتیم...


[ کل صفحات : 15 ] 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات