www.ravei.ir

برای تبلیغات تماس بگیرید : 09194754798

می خواهم که نخواهم


‏حق تعالی با بایزید گفت
که یا بایزید چه خواهی ؟
گفت خواهم که نخواهم !
زیرا همه‌ی رنج‌ها از آن می‌خیزد
که چیزی خواهی و آن میسّر نشود
چون نخواهی رنج نماند

#عطار_نیشابوری

عطار نیشابوری


چون شمع ز بس سوز خور و خوابم شد
 و آرام و قرار دلِ پرتابم شد

از بس که ز دیده ریختم آب چو ابر
 از دیده ز پیش مردمان آبم شد

#شیخ_عطار

عطار نیشابوری


عطار نیشابوری تنها در 10 کلمه روش برخورد صحیح با مردم رو گفته: دورِ دور مَرو که مهجور گردی و نزدیکِ نزدیک مَیا که رنجور گردی !

+ همیشه تو کار‌تون اعتدال رو رعایت کنید !

جرعه ای از کتاب


‏حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی ؟ گفت خواهم که نخواهم !

زیرا همه‌ی رنج‌ها از آن می‌خیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود ، چون نخواهی رنج نماند ...



عطار نیشابوری

تذکره الاولیا

پاداش و مکافات


 لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی.
 شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد.
شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات و پاداش این بود.

بشـــــکن آن بتــهـا که داری ســـر بسـر
تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست
تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

(منطق الطیر عطارِ نیشابوری)

بازی عشق ...


نقل است، شب اول که حلاج را حبس کردند، زندانبانان بیامدند و او را در زندان ندیدند !

جملۀ زندان بگشتند، کسی را ندیدند


شب دوم، نه او را دیدند و نه زندان را....

هر چند زندان را طلب کردند ندیدند. !


شب سوم او را در زندان دیدند

گفتند شب اول کجا بودی؟

و شب دوم زندان، و تو کجا بودی؟

اکنون هر دو پدید آمدید، این چه واقعه است؟

گفت: شب اول من به نزد حضرت حق بودم، اینجا نبودم

شب دوم حضرت حق اینجا بود، از آن جهت هم من و هم زندان هر دو غایب بودیم.

شب سوم بازم فرستادند مرا برای حکم شریعت،‌ بیائید و کار خود کنید و حکم شریعتتان را بر من جاری کنید

گفتند این چه بازی است؟

گفت: بازیِ عشق

پرسیدند عشق چیست؟

گفت امروز ببیند و فردا و پسفردا

آن روز به حکم شریعت او را بردار کشیدند

فردای ان روز جسدش،را سوزاندند

و پسفردا خاکسترش بر باد دادند

عطار نیشابوری

#تذکره_الاولیا

عطار نیشابوری


ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
جان و دَردت هر دو در یک خانه خوش

گر وصال است از تو قِسمم گر فراق
هست هر دو بر منِ دیوانه خوش ...


- عطار نیشابوری

عطار نیشابوری


گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود
و از وصله دوزی، سیصد و پنجاه درهم جمع کردم.

امسال قصد حج کردم تا بروم.
روزی سرپوشیده ای که در خانه است حامله بود
از همسایه بوی طعامی می‌آمد.

مرا گفت: برو و پاره ای بیار از آن طعام. من رفتم. به در خانه همسایه آن حال خبر دادم.
همسایه گریست و گفت: بدانکه سه شبانه روز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند.
امروز خری مرده دیدم. باررا از وی جدا کردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد.

چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد.
آن سیصد و پنجاه درهم برداشتم و بدو دادم.

گفتم: نفقه ی اطفال کن که حج ما این است.

تذکرة الاولیا
عطار نیشابوری

عطار


مستان می‌ِ عشق درین بادیه رفتند
من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست

زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز
جز بی‌خبریم از دل خود هیچ خبر نیست

جانا اگرم در سر کار تو رود جان
از دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست

دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو؟
خواهم که نخواهم،دگرم هیچ نظر نیست

عطار

[ کل صفحات : 3 ] 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic